دين وفطرت

سوءاستفاده از دین از طریق اشخاص و واصطلاحات دینی

یکی از شیوه‌های مهم استفادهٔ نادرست از دین، این است که انسان‌ها میان خود و خداوند اشخاص، نام‌ها و اصطلاحات خاصی را قرار می دهند و سخنان و دیدگاه‌های آنان را به جای معیارهای الهی می نشانند. قرآن کریم نشان می‌دهد که گمراهی همیشه به این معنا نیست که انسان آشکارا خدا را انکار کند؛ گاهی انسان به خدا ایمان دارد، خود را مسلمان و در راه درست می‌داند، اما در عمل از راهی پیروی می‌کند که خداوند آن را تأیید نکرده است.

خداوند متعال در سورهٔ اعراف، پس از بیان داستان آفرینش آدم علیه‌السلام و سرپیچی ابلیس، وضعیت انسان‌ها را چنین بیان می‌کند:

فَرِيقًا هَدَىٰ وَفَرِيقًا حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلَالَةُ ۗ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّيَاطِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَيَحْسَبُونَ أَنَّهُم مُّهْتَدُونَ

«گروهی را هدایت کرده و گروهی دیگر گمراهی بر آنان ثابت شده است؛ زیرا آنان به جای خداوند، شیطان‌ها را سرپرست و دوست خود گرفته‌اند و گمان می‌کنند که در راه درست قرار دارند.» (اعراف: ۳۰)

این آیه نکتهٔ بسیار مهمی را بیان می‌کند: ممکن است انسان در حالی که خود را هدایت‌یافته می‌داند، در حقیقت در مسیر گمراهی قرار داشته باشد. مشکل تنها نداشتن ایمان نیست؛ بلکه ممکن است انسان معیار تشخیص حق و باطل را از خداوند نگیرد و اشخاص یا اندیشه‌های دیگری را در جایگاه معیار قرار دهد.

شیطان؛ دشمنی که انسان را در لباس حق فریب می‌دهد

قرآن کریم ابلیس را موجودی معرفی نمی‌کند که وجود خداوند را انکار کند. ابلیس خداوند را می‌شناسد و حتی به آفرینش انسان و زندگی پس از مرگ نیز آگاهی دارد. هنگامی که خداوند به او فرمان داد در برابر آدم علیه‌السلام سجده کند، سرپیچی نمود و گفت:

أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ

«من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل آفریدی.» (اعراف: ۱۲)

بنابراین مشکل ابلیس این نبود که خداوند را نمی‌شناخت؛ مشکل او نپذیرفتن فرمان خداوند بود.

ابلیس پس از رانده شدن از درگاه الهی تصمیم گرفت انسان‌ها را از راه خدا منحرف کند. او اعلام کرد که بر سر راه مستقیم خواهد نشست و از راه‌های گوناگون به سراغ انسان‌ها خواهد رفت.

نکتهٔ مهم این است که شیطان همیشه انسان را با دعوت آشکار به گناه گمراه نمی‌کند. گاهی کاری می‌کند که انسان گمراهی را هدایت تصور کند. این همان چیزی است که در آیهٔ ۳۰ سورهٔ اعراف به آن اشاره شده است.

قرار دادن اشخاص میان انسان و خدا

یکی از راه‌های مهم گمراهی این است که انسان میان خود و خداوند کسانی را به عنوان واسطه‌های دینی قرار دهد و سخن آنان را معیار نهایی حق و باطل بداند.

در چنین حالتی، پرسش اصلی دیگر این نیست که «خداوند چه فرموده است؟» بلکه تبدیل می‌شود به این‌که «فلان عالم چه گفته؟»، «فلان شخصیت چه کرده؟»، «فلان مذهب چه می‌گوید؟» و «فلان بزرگ دینی چه نظری دارد؟»

این‌جاست که خطر استفادهٔ ابزاری از دین آغاز می‌شود.

هیچ شخصیت دینی، هر اندازه که بزرگ و محترم باشد، نمی‌تواند جای کتاب خدا را بگیرد. سخن هر انسان باید در برابر معیار الهی سنجیده شود.

قرآن کریم حتی در مورد پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وسلم نیز بر پیروی از وحی و فرمان الهی تأکید می‌کند. بنابراین نسبت دادن یک سخن به پیامبر یا به یک عالم، به تنهایی دلیل کافی برای پذیرفتن آن نیست؛ بلکه باید روشن شود که آن سخن چه نسبتی با کتاب خدا دارد.

طاغوت؛ مراجعه به غیر خدا در جایگاه داوری

خداوند در سورهٔ نساء از کسانی سخن می‌گوید که ادعا می‌کنند به آنچه بر پیامبر نازل شده و آنچه پیش از او نازل شده ایمان دارند، اما هنگامی که با مشکلی روبه‌رو می‌شوند، می‌خواهند داوری و حل مشکل خود را نزد طاغوت ببرند.

أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ…

«آیا ندیدی کسانی را که گمان می‌کنند به آنچه بر تو نازل شده و آنچه پیش از تو نازل شده ایمان آورده‌اند، ولی می‌خواهند برای داوری نزد طاغوت بروند؟» (نساء: ۶۰)

این آیه نشان می‌دهد که صرف ادعای ایمان کافی نیست. انسان باید در هنگام اختلاف و تصمیم‌گیری نیز خداوند را معیار قرار دهد.

ممکن است کسی بگوید: «من مسلمان هستم، قرآن را قبول دارم و به خدا و قیامت ایمان دارم»، اما هنگامی که پای یک مسئلهٔ واقعی به میان می‌آید، حکم خدا را کنار بگذارد و سخن شخص یا نظام دیگری را معیار نهایی قرار دهد.

در این صورت، فاصلهٔ میان ادعای ایمان و عمل انسان آشکار می‌شود.

شیطان بر بندگان مخلص خدا تسلطی ندارد

با این همه، قرآن کریم روشن می‌سازد که شیطان بر همهٔ انسان‌ها تسلط یکسان ندارد. کسانی که با اخلاص به خداوند روی می‌آورند و در برابر فرمان او تسلیم می‌شوند، تحت فرمان و اختیار شیطان قرار نمی‌گیرند.

خداوند متعال در سورهٔ اسراء می‌فرماید:

إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ ۚ وَكَفَىٰ بِرَبِّكَ وَكِيلًا

«بی‌گمان تو هرگز بر بندگان من سلطه‌ای نخواهی داشت؛ و پروردگار تو برای نگهبانی آنان کافی است.» (اسراء: ۶۵)

بنابراین، راه نفوذ شیطان تنها از بیرون نیست؛ بلکه انسان نیز با انتخاب‌های خود زمینهٔ این نفوذ را فراهم می‌کند. هنگامی که انسان از فرمان خداوند فاصله می‌گیرد و به جای مراجعه به کتاب خدا، برای حل مشکلات خود به اشخاص و قدرت‌هایی روی می‌آورد که از حدود الهی فراتر رفته‌اند، زمینهٔ گمراهی برای او فراهم می‌شود.

اما کسی که معیار خود را خداوند قرار دهد و در برابر فرمان او بگوید: «من جز آنچه خداوند فرموده است، معیار دیگری را نمی‌پذیرم»، راه نفوذ شیطان را بر خود می‌بندد.

وقتی انسان خود را بر حق می‌پندارد

یکی از خطرناک‌ترین جنبه‌های گمراهی این است که انسان ممکن است گمراه باشد، اما خودش را گمراه نداند. در آیهٔ ۳۰ سورهٔ اعراف، پس از بیان گمراهی گروهی از مردم، خداوند می‌فرماید که آنان می‌پندارند هدایت‌یافته‌اند.

این نکته نشان می‌دهد که احساس دینداری به تنهایی برای تشخیص حق کافی نیست. ممکن است شخصی با اطمینان کامل سخن بگوید، خود را مسلمان بداند و حتی تصور کند که از دین دفاع می‌کند، اما در عمل معیارهایی را پذیرفته باشد که با کتاب خدا سازگار نیست.

از همین‌جا ضرورت بازگشت مداوم به قرآن روشن می‌شود. انسان نباید تنها به این دلیل که سخنی از یک شخصیت مشهور، عالم دینی یا پیشوای مذهبی نقل شده است، آن را بپذیرد. باید پرسید: دلیل این سخن چیست و آیا با کتاب خدا سازگار است؟

استفاده از نام شخصیت‌های بزرگ برای مشروعیت بخشیدن به یک دیدگاه

در تاریخ دین، نام شخصیت‌های بزرگ بارها وسیله‌ای برای اعتبار بخشیدن به دیدگاه‌های گوناگون شده است. هرگاه یک نظر به نام یک پیامبر، صحابی یا عالم بزرگ نسبت داده شود، بسیاری از مردم بدون بررسی دلیل آن، آن را درست می‌پندارند.

این مسئله زمانی خطرناک‌تر می‌شود که سخن منسوب به یک شخصیت، با حکم روشن قرآن در تعارض قرار گیرد.

بزرگداشت شخصیت‌های دینی نباید به معنای معصوم دانستن آنان باشد. احترام به یک عالم یا صحابی با پذیرش بی‌چون‌وچرای همهٔ سخنان منسوب به او تفاوت دارد.

حتی اگر سخنی واقعاً از یک عالم بزرگ نقل شده باشد، باز هم باید میان سخن آن عالم و سخن خداوند تفاوت گذاشت. عالم ممکن است اجتهاد کند و در اجتهاد خود به نتیجه‌ای برسد؛ اما هیچ اجتهاد بشری نمی‌تواند در جایگاه وحی قرار گیرد.

سوءاستفاده از نام ابراهیم علیه‌السلام

یکی از نمونه‌های روشن سوءاستفاده از شخصیت‌های دینی، استفاده از نام ابراهیم علیه‌السلام برای ایجاد هویت‌ها و عنوان‌های دینی جدید است.

قرآن کریم دربارهٔ ابراهیم علیه‌السلام می‌فرماید:

مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلَا نَصْرَانِيًّا وَلَٰكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ

«ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی؛ بلکه حق‌گرا و مسلمانی بود و از مشرکان نبود.» (آل‌عمران: ۶۷)

این آیه نشان می‌دهد که نسبت دادن ابراهیم علیه‌السلام به یک هویت دینی خاص، بدون توجه به پیام اصلی او، با بیان قرآن سازگار نیست.

ابراهیم علیه‌السلام در قرآن به عنوان انسانی معرفی می‌شود که با تمام وجود در برابر خداوند تسلیم بود. هنگامی که خداوند به او فرمود:

أَسْلِمْ

«تسلیم شو»،

او در پاسخ گفت:

أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ

«در برابر پروردگار جهانیان تسلیم شدم.» (بقره: ۱۳۱)

بنابراین، پیروی از ابراهیم علیه‌السلام در نام و عنوان خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در تسلیم شدن در برابر خداوند و پیروی از فرمان او معنا پیدا می‌کند.

«دین ابراهیمی» یا یک دین الهی؟

اگر نام ابراهیم علیه‌السلام را معیار قرار دهیم، باید به همان چیزی مراجعه کنیم که قرآن دربارهٔ او بیان کرده است. ابراهیم علیه‌السلام مردم را به خود دعوت نمی‌کرد؛ بلکه آنان را به خداوند دعوت می‌کرد.

از این‌رو، استفاده از نام او برای ساختن یک نظام اعتقادی تازه یا آمیختن چند دین متفاوت با یکدیگر، نیازمند دلیل قرآنی است.

قرآن کریم در آیات مربوط به ابراهیم علیه‌السلام، او را نمونهٔ توحید و تسلیم در برابر خدا معرفی می‌کند، نه بنیان‌گذار چند دین متفاوت.

در سورهٔ آل‌عمران نیز خداوند می‌فرماید:

قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَىٰ كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِن دُونِ اللَّهِ

«بگو: ای اهل کتاب! بیایید به سوی سخنی مشترک میان ما و شما؛ اینکه جز خدا را نپرستیم، چیزی را شریک او قرار ندهیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خداوند به عنوان پروردگار نگیریم.» (آل‌عمران: ۶۴)

پس گفت‌وگو و یافتن زمینهٔ مشترک میان پیروان ادیان، با ساختن یک دین ترکیبی تفاوت دارد. قرآن نقطهٔ مشترک را در توحید قرار می‌دهد: تنها خدا را بپرستیم و انسان‌ها را به جای خداوند صاحب اختیار مطلق قرار ندهیم.

ابراهیم علیه‌السلام؛ نامی برای استفاده یا الگویی برای پیروی؟

اگر کسی واقعاً می‌خواهد خود را به ابراهیم علیه‌السلام نزدیک بداند، راه آن روشن است: باید در توحید، اخلاص و تسلیم در برابر خداوند از او پیروی کند.

قرآن ابراهیم علیه‌السلام را تنها یک شخصیت تاریخی معرفی نمی‌کند؛ بلکه او را الگوی توحید و تسلیم می‌داند.

از این جهت، ممکن است یک جامعه نام ابراهیم را بسیار بر زبان بیاورد، اما اگر در عمل از روش او فاصله داشته باشد، صرف استفاده از نام ابراهیم چیزی را تغییر نمی‌دهد.

نام‌ها به خودی خود انسان را هدایت نمی‌کنند؛ پیروی از حق است که انسان را هدایت می‌کند.

نسبت دادن کارهای نادرست به خداوند

یکی دیگر از شیوه‌های سوءاستفاده از دین این است که انسان رفتار نادرست خود را به خداوند نسبت دهد.

خداوند در سورهٔ اعراف می‌فرماید:

وَإِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً قَالُوا وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءَنَا وَاللَّهُ أَمَرَنَا بِهَا ۗ قُلْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاءِ

«هنگامی که کار زشتی انجام می‌دهند، می‌گویند: پدران خود را بر همین روش یافتیم و خداوند ما را به آن فرمان داده است. بگو: خداوند به کار زشت فرمان نمی‌دهد.» (اعراف: ۲۸)

این آیه یکی از مهم‌ترین معیارها برای تشخیص سوءاستفاده از دین است. انسان نمی‌تواند هر کاری را تنها با این ادعا که «پدران ما چنین می‌کردند» یا «این یک دستور دینی است» مشروع جلوه دهد.

نسبت دادن یک حکم به خداوند نیازمند دلیل است.

اگر چیزی از سوی خداوند نیامده باشد، صرف اینکه نسل‌های گذشته آن را انجام داده‌اند، آن را به حکم الهی تبدیل نمی‌کند.

نام‌ها واصطلاحات ساختگی

یوسف علیه‌السلام نیز هنگام دعوت به هم‌زندانیان خود، پیش از تعبیر خواب آنان، دربارهٔ همین مسئله سخن گفت. او توضیح داد که برخی از معبودهایی که مردم در برابر خداوند قرار داده‌اند، چیزی جز نام‌هایی نیستند که خود مردم و پدران‌شان ساخته‌اند.

خداوند از زبان یوسف علیه‌السلام می‌فرماید:

إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ

«حکم جز برای خدا نیست.» (یوسف: ۴۰)

این جمله، یک اصل بسیار مهم را بیان می‌کند: حق تعیین حکم نهایی دربارهٔ دین و بندگی از آنِ خداوند است.

انسان‌ها می‌توانند دربارهٔ آیات خدا تحقیق کنند، آنها را بفهمند و در مسائل مختلف اجتهاد و بحث کنند؛ اما نباید ساخته‌های بشری را در جایگاه حکم الهی قرار دهند.

وقتی یک اصطلاح معنای اصلی خود را از دست می‌دهد

سوءاستفاده از دین همیشه از راه نسبت دادن سخن نادرست به یک شخص صورت نمی‌گیرد؛ گاهی خودِ مفاهیم دینی تغییر معنا داده می‌شوند.

واژه‌هایی مانند «تقوا»، «صبر» و «ذکر» نمونه‌هایی هستند که درک درست آنها نیازمند مراجعه به قرآن است.

تقوا در قرآن تنها به معنای گوشه‌گیری و دوری از زندگی نیست؛ بلکه با مسئولیت‌پذیری، مراقبت از رفتار و پایبندی به فرمان خداوند ارتباط دارد.

صبر نیز به معنای دست روی دست گذاشتن و منفعل ماندن نیست. صبر در زندگی مؤمن با ایستادگی، تحمل دشواری و ادامه دادن راه حق همراه است.

همچنین ذکر تنها تکرار الفاظ بدون توجه به معنا نیست. ذکر در قرآن با یادآوری، توجه به پیام الهی و زنده نگه داشتن آن در زندگی انسان ارتباط دارد.

بنابراین، برای درک هر مفهوم دینی، پیش از هر چیز باید کاربرد آن واژه در قرآن را بررسی کرد. زیرا نام  بردن از یک اصطلاح کافی نیست؛ معنایی که قرآن به آن داده است اهمیت دارد.

«سنت»؛ یک مفهوم یا یک منبع مستقل در کنار قرآن؟

یکی از مفاهیمی که در بحث سوءاستفاده از دین باید با دقت بیشتری بررسی شود، واژهٔ «سنت» است.

واژهٔ «سنت» در قرآن کریم به معنای روش و قانون الهی نیز به کار رفته است. برای نمونه، خداوند در سورهٔ احزاب از سنت خداوند سخن می‌گوید؛ یعنی روش و قانونی که خداوند در جهان و در میان بندگان خود قرار داده است.

همچنین در سورهٔ نساء می‌فرماید:

يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ وَيَهْدِيَكُمْ سُنَنَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ

«خداوند می‌خواهد برای شما بیان کند و شما را به روش‌های کسانی که پیش از شما بودند هدایت نماید.» (نساء: ۲۶)

از این رو، برای فهم واژهٔ «سنت» باید نخست به کاربرد آن در قرآن توجه کرد.

اما در طول تاریخ، واژهٔ «سنت» کاربردهای دیگری نیز پیدا کرده و در برخی دیدگاه‌های فقهی، به عنوان مجموعه‌ای از سخنان و رفتارهای منسوب به پیامبر صلی‌الله علیه وسلم مطرح شده است.

اینجا یک پرسش اساسی پدید می‌آید: آیا هر چیزی که به پیامبر نسبت داده شود، بدون بررسی می‌تواند در کنار کتاب خدا به عنوان یک منبع مستقل برای تعیین حکم دین قرار گیرد؟

این پرسش را نمی‌توان تنها با نام اشخاص پاسخ داد؛ بلکه باید خود قرآن را معیار قرار داد.

«حکمت» تنها به پیامبر اسلام اختصاص ندارد

مفهوم دیگری که در این بحث اهمیت دارد، «حکمت» است.

گاهی چنین تصور می‌شود که حکمت چیزی است که تنها به پیامبر اسلام صلی‌الله علیه وسلم داده شده و منظور از آن مجموعه‌ای از سخنان و احکام مستقل در کنار قرآن است.

اما قرآن کریم حکمت را به پیامبران متعدد نسبت می‌دهد.

خداوند می‌فرماید:

وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ

«و به آنان کتاب و حکمت می‌آموزد.»

همچنین در سورهٔ آل‌عمران، دربارهٔ پیمانی که خداوند از پیامبران گرفته است، می‌فرماید:

لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ

و در آیات مربوط به پیامبران، از کتاب و حکمت در کنار یکدیگر یاد می‌شود.

بنابراین، برای فهم درست «حکمت» نمی‌توان آن را تنها به یک شخصیت یا یک دورهٔ تاریخی محدود کرد.

در این دیدگاه، حکمت با فهم درست کتاب خدا و توانایی به‌کارگیری هدایت الهی در مسائل زندگی ارتباط پیدا می‌کند.

وقتی یک مفهوم در جایگاه قرآن قرار می‌گیرد

مشکل زمانی آغاز می‌شود که مفاهیم دینی به گونه‌ای تعریف شوند که انسان برای فهم دین دیگر نیازی به مراجعهٔ مستقیم به قرآن نداشته باشد.

اگر به مردم گفته شود که قرآن کتابی است که مطالب آن به صورت کلی و مبهم بیان شده و برای فهم احکام آن باید همیشه به منبع دیگری مراجعه کنند، در عمل نقش قرآن در هدایت انسان کاهش پیدا می‌کند.

در حالی که خداوند قرآن را کتابی معرفی می‌کند که برای هدایت انسان‌ها نازل شده است.

قرآن می‌فرماید:

كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ

«کتابی است که آیات آن به روشنی بیان شده است.» (فصلت: ۳)

بنابراین، باید پرسید اگر کتاب خدا برای هدایت انسان نازل شده است، چرا باید اصل دین را به گونه‌ای تعریف کنیم که فهم آن بدون واسطهٔ یک طبقهٔ خاص از انسان‌ها ممکن نباشد؟

نسبت دادن سخنان به پیامبر صلی‌الله علیه وسلم

یکی از حساس‌ترین موارد در این زمینه، نسبت دادن سخنان مختلف به پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وسلم است.

هرگاه گفته شود «پیامبر چنین فرموده است»، طبیعی است که مسلمان به آن سخن توجه کند. اما همین جایگاه بلند پیامبر باعث می‌شود که نسبت دادن سخنان نادرست به ایشان پیامد بسیار سنگینی داشته باشد.

از این رو، نباید صرفاً به دلیل انتساب یک سخن به پیامبر، آن را بدون بررسی پذیرفت.

به‌ویژه اگر یک روایت یا سخن منسوب به پیامبر با حکم روشن قرآن در تضاد باشد، باید با دقت بسیار بیشتری آن را بررسی کرد.

پیامبر خدا صلی‌الله علیه وسلم خود را صاحب اختیار مستقل در برابر خداوند معرفی نکرد؛ بلکه بنده و فرستادهٔ خداوند بود و وظیفه داشت آنچه را از جانب خداوند به او وحی می‌شود، به مردم برساند.

پس نباید جایگاه پیامبر را چنان بالا برد که سخنان منسوب به او در برابر قرآن به یک معیار مستقل و بالاتر تبدیل شود.

نمونه‌ای در مسئلهٔ زنا و مجازات

در متن مورد بحث، نمونه‌ای از این مسئله در ارتباط با مجازات زنا مطرح شده است.

در قرآن کریم، سورهٔ نور با بیان حکم مربوط به زنا آغاز می‌شود و حکم مشخصی برای این جرم بیان می‌گردد:

الزَّانِيَةُ وَالزَّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا مِائَةَ جَلْدَةٍ

«زن زناکار و مرد زناکار، هر یک را صد تازیانه بزنید.» (نور: ۲)

در برابر این حکم روشن، در برخی روایات و دیدگاه‌های فقهی، مجازات دیگری برای زانی محصن مطرح شده است.

در اینجا مسئلهٔ اصلی این است که آیا می‌توان حکمی را که به یک روایت نسبت داده می‌شود، به گونه‌ای پذیرفت که در ظاهر با حکم صریح قرآن تعارض پیدا کند؟

این پرسش، پرسشی علمی و اساسی است و باید با مراجعهٔ مستقیم به قرآن و بررسی دقیق منابع روایی و اصول استنباط پاسخ داده شود.

نباید تنها به دلیل اینکه یک حکم به یک شخصیت بزرگ نسبت داده شده است، آن را از دایرهٔ بررسی و نقد خارج کرد.

آیا شخصیت‌های بزرگ خطاناپذیرند؟

احترام به پیامبران، صحابه و عالمان دین یک مسئله است و خطاناپذیر دانستن سخنان منسوب به آنان مسئله‌ای دیگر.

هیچ‌کس نباید تنها به دلیل شهرت و جایگاه یک شخصیت، سخن او را فراتر از بررسی قرار دهد.

ممکن است یک عالم بزرگ باشد، دانش فراوان داشته باشد و خدمات بزرگی انجام داده باشد؛ اما این به معنای آن نیست که هر سخنی که به او نسبت داده می‌شود، حتماً درست است.

از همین رو، هنگام مطالعهٔ آثار گذشتگان باید میان سه چیز تفاوت گذاشت:

سخن خداوند، سخن پیامبر و سخن انسان‌های دیگر.

این سه را نباید در یک سطح قرار داد.

استفاده از نام صحابه برای تأیید یک حکم

همین مسئله دربارهٔ صحابه نیز صدق می‌کند.

برای مثال، در منابع مختلف احکام و دیدگاه‌هایی به حضرت عمر رضی‌الله عنه یا دیگر صحابه نسبت داده شده است. اگر یک حکم قرآنی به رفتار یک صحابی نسبت داده شود و گفته شود که آن صحابی آن حکم را تغییر داده یا کنار گذاشته است، باید نخست اصل این نسبت بررسی شود.

حتی اگر ثابت شود که یک صحابی چنین دیدگاهی داشته است، باز هم باید پرسید: آیا عمل یک انسان می‌تواند حکم خداوند را تغییر دهد؟

این مسئله زمانی حساس‌تر می‌شود که یک نظر تاریخی بعدها به عنوان حکم قطعی دین معرفی شود.

در چنین مواردی، نام شخصیت نباید جای دلیل را بگیرد.

سه طلاق در یک مجلس

یکی از نمونه‌هایی که درین مورد ازش باید بحث کرد هما نا  مسئلهٔ طلاق سه‌گانه در یک مجلس است.

در این مسئله، دیدگاه‌های گوناگونی در طول تاریخ مطرح شده است و نسبت‌هایی نیز به برخی از صحابه داده شده است.

اما اگر یک حکم فقهی بر اساس رفتار یا تصمیم یک شخصیت تاریخی مطرح شود، باید میان حکم صریح قرآن و نظر یا اجتهاد یک انسان تفاوت گذاشته شود.

اگر کسی در یک مسئله اجتهاد کرده باشد، اجتهاد او را نمی‌توان بدون بررسی به عنوان وحی الهی معرفی کرد.

این اصل دربارهٔ همهٔ انسان‌ها صادق است؛ چه عالم باشند، چه صحابه و چه شخصیت‌های بزرگ تاریخی.

«عَشَرَهٔ مُبَشَّره» و مسئلهٔ نسبت دادن تضمین به اشخاص

در فرهنگ اسلامی، عنوان «عشرهٔ مبشّره» برای ده نفر از صحابه به کار می‌رود که گفته می‌شود به بهشت بشارت داده شده‌اند.

اما در برخورد با چنین موضوعاتی نیز باید میان آنچه قرآن به صراحت بیان کرده و آنچه در روایات یا گزارش‌های تاریخی نقل شده است تفاوت گذاشت.

قرآن حتی دربارهٔ پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وسلم می‌فرماید:

قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ

«بگو: من از میان پیامبران، پیامبری بی‌سابقه نیستم و نمی‌دانم با من و با شما چه خواهد شد.» (احقاف: ۹)

این آیه نشان می‌دهد که نباید دربارهٔ سرنوشت اخروی اشخاص بدون دلیل قطعی سخن گفت.

در نتیجه، نسبت دادن چنین جایگاهی به افراد باید بر اساس دلیل معتبر بررسی شود و نباید صرفاً به دلیل بزرگی نام یک شخص پذیرفته شود.

وقتی اصحاب و عالمان به جای معیار قرار می‌گیرند

اگر انسان به جای مراجعه به قرآن، اشخاص را معیار حق قرار دهد، به تدریج ممکن است هر سخنی که از آن شخصیت نقل شود برای او حکم قطعی پیدا کند.

در چنین وضعیتی، اگر کسی بگوید «فلان صحابی گفته است»، دیگر دربارهٔ دلیل آن پرسش نمی‌شود.

اگر گفته شود «فلان امام چنین فرموده است»، بررسی آیه و دلیل کنار گذاشته می‌شود.

و اگر گفته شود «پیامبر چنین فرموده است»، حتی اگر سخن با قرآن ناسازگار باشد، ممکن است کسی جرئت بررسی آن را نداشته باشد.

اینجاست که شخصیت جای دلیل را می‌گیرد و دین از مسیر اصلی خود فاصله می‌گیرد.

در حالی که احترام واقعی به شخصیت‌های دینی آن است که آنان را در جایگاه حقیقی خود قرار دهیم؛ نه اینکه سخنان منسوب به آنان را هم‌سطح یا بالاتر از کتاب خدا قرار دهیم.

مشکل اصلی، تقدس‌سازی از انسان‌هاست

در نهایت، بسیاری از نمونه‌های سوءاستفاده از دین به یک مسئلهٔ اساسی بازمی‌گردد: تقدس بخشیدن بیش از اندازه به انسان‌ها.

وقتی یک عالم، پیشوا، صحابی یا شخصیت تاریخی به گونه‌ای معرفی شود که سخنان او قابل بررسی و نقد نباشد، در حقیقت میان انسان و کتاب خدا یک مانع فکری ایجاد شده است. وحا لا اینکه قرآن انسان را به تفکر، تدبر و پیروی از حق دعوت می‌کند.

بنابراین، راه حفظ دین از سوءاستفاده این نیست که نام شخصیت‌ها را حذف کنیم یا ارزش آنان را نادیده بگیریم؛ بلکه باید هر شخص را در جایگاه واقعی خود قرار دهیم و اجازه ندهیم نام افراد جایگزین دلیل و حجت الهی شود. فلهذا معیار نهایی باید حق باشد؛ و حق را باید با کتاب خدا سنجید.

سوءاستفاده از اصطلاحات  دینی

استفادهٔ ابزاری از دین تنها به نام پیامبران، صحابه و عالمان محدود نمی‌شود؛ بلکه گاهی خودِ مفاهیم دینی نیز چنان تغییر داده می‌شوند که معنای اصلی آنها از بین می‌رود.

در چنین وضعیتی، یک واژهٔ قرآنی باقی می‌ماند، اما معنایی که مردم از آن می‌فهمند، با معنایی که قرآن برای آن واژه به کار برده است، فاصله می‌گیرد.

از جمله مفاهیمی که در این زمینه باید با دقت بررسی شوند، «اهل‌بیت»، «امام»، «شفاعت»، «تقوا»، «صبر» و «ذکر» هستند.

مشکل در خودِ واژه‌ها نیست؛ مشکل زمانی به وجود می‌آید که برای یک واژه معنایی ساخته شود که قرآن آن را تأیید نمی‌کند و سپس همان معنای ساخته‌شده به عنوان بخشی از دین معرفی گردد.

«اهل‌بیت» و «امام»؛ وقتی یک واژه به ابزار تقسیم مردم تبدیل می‌شود

در متون دینی می‌بینیم که برخی مفاهیم دینی در طول تاریخ معناها و کاربردهای مختلفی پیدا کرده‌اند. گاهی این مفاهیم از معنای اصلی خود فاصله گرفته و به وسیله‌ای برای ایجاد تفاوت و دسته‌بندی میان مسلمانان تبدیل شده‌اند.

برای نمونه، واژهٔ «امام» در فرهنگ اسلامی کاربردهای گوناگونی دارد و در اصل به معنای پیشوا و کسی است که از او پیروی می‌شود. اما هنگامی که این واژه به یک مقام خاص مذهبی تبدیل شود و برای صاحب آن مقام، جایگاه و اختیاراتی فراتر از آنچه در قرآن بیان شده است در نظر گرفته شود، مسئله نیازمند بررسی بیشتری خواهد بود.

در چنین مواردی، نباید تنها به نام و جایگاه اشخاص تکیه کرد؛ بلکه باید پرسید: این جایگاه و این اختیارات بر اساس کدام آیات قرآن ثابت شده است؟ اگر برای یک انسان مقام ویژه‌ای در دین ثابت می‌شود، باید دلیل آن روشن باشد و میان آنچه قرآن بیان کرده و آنچه بعدها در برداشت‌های مذهبی پدید آمده است، تفاوت گذاشته شود.

به همین دلیل، در بررسی مفاهیم دینی لازم است ابتدا به معنای آنها در قرآن مراجعه کنیم و سپس کاربردهای تاریخی و مذهبی آنها را بررسی نماییم. این روش کمک می‌کند تا میان دین الهی و برداشت‌های انسانی از دین تفاوت روشن‌تری داشته باشیم و از تبدیل مفاهیم دینی به ابزار اختلاف و دسته‌بندی مذهبی جلوگیری شود.

همین مسئله دربارهٔ «اهل‌بیت» نیز مطرح است. احترام به خاندان پیامبر صلی‌الله علیه وسلم یک مسئله است و تبدیل کردن یک عنوان به مبنای تقسیم امت و ایجاد مرجعیت دینی مستقل مسئله‌ای دیگر.

در هر دو صورت، باید نخست به قرآن مراجعه کرد و دید خودِ قرآن دربارهٔ این مفاهیم چه می‌گوید. اصل اساسی این است که هیچ اصطلاحی  نباید آن‌قدر تقدیس شود که انسان را از کتاب خدا دور کند.

وقتی نام اشخاص برای تغییر حکم خداوند استفاده می‌شود

گاهی برای توجیه یک دیدگاه، نام یکی از شخصیت‌های بزرگ صدر اسلام مطرح می‌شود.

برای مثال گفته می‌شود: «فلان صحابی چنین کرد»، یا «فلان امام چنین گفت». سپس همین نقل به عنوان دلیلی برای تغییر یا کنار گذاشتن یک حکم قرآنی مورد استفاده قرار می‌گیرد. اما باید میان دو مسئله تفاوت گذاشت: اینکه یک شخصیت تاریخی چه گفته یا چه کرده است، و اینکه خداوند چه حکمی نازل کرده است.

اگر این دو با یکدیگر اشتباه شوند، سخن یک انسان می‌تواند در جایگاه سخن خداوند قرار گیرد. این همان نقطه‌ای است که استفادهٔ ابزاری از شخصیت‌ها می‌تواند به تغییر فهم دین منجر شود.

تقوا؛ کناره‌گیری از زندگی نیست

یکی از مفاهیمی که گاهی معنای آن از چارچوب قرآنی فاصله می‌گیرد، «تقوا» است. در برخی برداشت‌های رایج، انسان متقی کسی تصور می‌شود که از زندگی اجتماعی فاصله گرفته، از دنیا کناره‌گیری کرده و هیچ فعالیتی در جامعه ندارد.

اما در منطق قرآن، تقوا به معنای فرار از زندگی و کناره‌گیری از جامعه نیست؛ بلکه با مسئولیت‌پذیری، مراقبت از رفتار و پایبندی به فرمان‌های خداوند ارتباط دارد. انسان متقی کسی نیست که خود را از زندگی کنار بکشد، بلکه کسی است که در میان مردم زندگی می‌کند، مسئولیت‌های خود را می‌شناسد و در رفتار و تصمیم‌های خود خداوند را در نظر می‌گیرد.

چنین انسانی می‌تواند کار کند، فعالیت داشته باشد، خانواده تشکیل دهد، در جامعه حضور داشته باشد و برای زندگی خود تلاش کند؛ اما در همهٔ این امور، حدودی را که خداوند تعیین کرده است رعایت می‌کند. بنابراین، تقوا بیشتر از آنکه به کناره‌گیری از دنیا مربوط باشد، به چگونگی زندگی کردن در چارچوب هدایت الهی مربوط است.

از این رو، نمی‌توان هر نوع گوشه‌گیری، ترک زندگی یا ظاهر خاصی را نشانهٔ تقوا دانست؛ بلکه باید دید انسان در زندگی خود تا چه اندازه مسئولیت‌پذیر است، از ظلم و نادرستی دوری می‌کند و فرمان خداوند را رعایت می‌نماید.

فلهذا  اگر مفهومی مانند تقوا به انزوا و بی‌عملی تبدیل شود، معنای آن از مسیر اصلی خود دور شده است.

صبر؛ سکوت در برابر هر چیزی نیست

«صبر» نیز از مفاهیمی است که ممکن است معنای آن نادرست فهمیده شود.

گاهی صبر چنین معنا می‌شود که انسان در برابر هر چیزی سکوت کند و هیچ اقدامی انجام ندهد؛ گویی وظیفهٔ انسان تنها این است که مشکلات را تحمل کند تا خودبه‌خود برطرف شوند.

اما صبر در زندگی انسان مؤمن، با ایستادگی و ادامه دادن راه حق ارتباط دارد.

صبر یعنی انسان در برابر دشواری‌ها از مسیر درست خارج نشود، در برابر فشارها تسلیم نشود و برای رسیدن به هدف درست، استقامت داشته باشد.

بنابراین، صبر با بی‌عملی تفاوت دارد.

ذکر؛ فقط تکرار الفاظ نیست

واژهٔ «ذکر» نیز نمونهٔ دیگری است. در برخی برداشت‌ها، ذکر تنها به تکرار پی‌درپی یک سلسله الفاظ گفته می‌شود؛ حتی اگر شخص معنای آن الفاظ را نداند.

اما در قرآن، ذکر جایگاه بسیار گسترده‌ای دارد و با یادآوری، توجه و زنده نگه داشتن پیام الهی ارتباط دارد.

اگر انسان کلماتی را بارها تکرار کند، اما نداند چه می‌گوید و در زندگی خود به پیام خداوند توجه نداشته باشد، نمی‌توان این کار را تمام حقیقت «ذکر» دانست.

ذکر باید انسان را به خداوند، به کتاب او و به مسئولیت‌هایش متوجه کند. از همین رو، برای فهم مفاهیم دینی باید از خود قرآن آغاز کرد؛ نه از برداشت‌هایی که در طول زمان به آن مفاهیم افزوده شده است.

سوءاستفاده از نام ابراهیم علیه‌السلام در روزگار معاصر

یکی از نمونه‌های معاصر که در این بحث مطرح می‌شود، استفاده از عنوان «ادیان ابراهیمی» است. این عنوان در سال‌های اخیر برای اشاره به یهودیت، مسیحیت و اسلام و ایجاد زمینهٔ گفت‌وگو و نزدیکی میان پیروان این ادیان به کار رفته است. با این حال، هنگامی که چنین عنوانی برای معرفی یک مفهوم دینی مشترک به کار می‌رود، لازم است بررسی شود که این مفهوم تا چه اندازه با تصویری که قرآن از حضرت ابراهیم علیه‌السلام و دعوت توحیدی او ارائه می‌کند، هماهنگ است.

چون ابراهیم علیه‌السلام در میان یهودیان، مسیحیان و مسلمانان شخصیتی شناخته‌شده و محترم است. همین جایگاه باعث می‌شود نام او ظرفیت زیادی برای ایجاد یک عنوان مشترک میان پیروان ادیان داشته باشد. اما باید پرسید: آیا احترام مشترک به یک پیامبر به معنای یکی دانستن همهٔ ادیان است؟

قرآن ابراهیم علیه‌السلام را یهودی یا نصرانی معرفی نمی‌کند؛ بلکه او را «حنیف و مسلمان» می‌داند.  همچنان قرآن حضرت ابراهیم علیه‌السلام را پیرو هیچ‌یک از عناوین مذهبیِ بعدی معرفی نمی‌کند، بلکه او را انسانی موحد، حق‌گرا و تسلیم‌شده در برابر خداوند می‌داند. از این رو، برای ارزیابی این عنوان، صرفاً مشترک بودن نام ابراهیم کافی نیست؛ بلکه باید محتوای اعتقادی و دینی آن نیز با معیارهای قرآن بررسی شود.

بنابراین، اگر نام ابراهیم علیه‌السلام برای ایجاد یک مفهوم تازه به کار برده می‌شود، باید بررسی شود که این مفهوم با آنچه قرآن دربارهٔ ابراهیم و دین او بیان کرده است، سازگار است یا نه.

گفت‌وگو میان ادیان با آمیختن ادیان تفاوت دارد

اسلام انسان‌ها را از گفت‌وگو با پیروان دیگر ادیان منع نمی‌کند. قرآن حتی اهل کتاب را به یک سخن مشترک دعوت می‌کند.

اما «سخن مشترک» به معنای این نیست که هر دین بخشی از عقاید خود را کنار بگذارد و از ترکیب چند عقیده، یک دین جدید ساخته شود.

خداوند در همان آیهٔ آل‌عمران، اساس این دعوت را روشن می‌کند: أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ «جز خدا را نپرستیم.» و سپس می‌فرماید: وَلَا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا «و چیزی را شریک او قرار ندهیم.» و در ادامه: وَلَا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِن دُونِ اللَّهِ «و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خداوند، پروردگار نگیریم.» (آل‌عمران: ۶۴) پس محور مشترک در قرآن، توحید است؛ نه ساختن دینی مرکب از اعتقادات گوناگون.

پیامبر نیز در برابر فشار برای تغییر پیام الهی ایستاد

قرآن نشان می‌دهد که پیامبران نیز با فشارهایی برای سازش در امور دینی روبه‌رو بوده‌اند. در مورد پیامبر اکرم صلی‌الله علیه وسلم نیز آیاتی نازل شده است که نشان می‌دهد مخالفان تلاش داشتند او را به نوعی سازش وادار کنند؛ یعنی بخشی از خواسته‌های آنان پذیرفته شود تا در مقابل، آنان نیز بخشی از خواسته‌های پیامبر را بپذیرند.

اما قرآن اجازه نمی‌دهد پیامبر در پیام الهی چنین سازشی ایجاد کند. این مسئله نشان می‌دهد که حفظ حقیقت دین، با معامله کردن بر سر اصول آن امکان‌پذیر نیست.

ممکن است انسان برای رسیدن به یک توافق ظاهری، بخشی از عقیدهٔ خود را کنار بگذارد و در مقابل امتیازی به دست آورد؛ اما این کار با امانت‌داری در برابر پیام الهی سازگار نیست.

دین خدا یکی است

در پایان این بحث، یک اصل اساسی باید مورد توجه قرار گیرد: دین الهی چیزی نیست که انسان‌ها بتوانند آن را بر اساس سلیقه، توافق اجتماعی یا برداشت‌های شخصی تغییر دهند و از نو تعریف کنند. دین از سوی خداوند آمده است تا انسان را به توحید، عدالت، مسئولیت‌پذیری و زندگی بر اساس هدایت الهی دعوت کند.

از این رو، نباید برای جذب مردم، ایجاد توافق اجتماعی یا نزدیک کردن دیدگاه‌های مختلف، مفاهیم و باورهای متفاوت را با یکدیگر ترکیب کرد و سپس مجموعهٔ جدیدی را به عنوان دین معرفی نمود. هرگاه چنین کاری صورت گیرد، لازم است آن مفهوم جدید با معیار قرآن سنجیده شود.

قرآن می‌فرماید:

إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ

«بی‌گمان دین نزد خداوند اسلام است.» (آل‌عمران: ۱۹)

همچنین خداوند می‌فرماید:

الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ

«امروز دین شما را برایتان کامل کردم.» (مائده: ۳)

بر اساس این آیات، دین الهی چیزی نیست که انسان‌ها بتوانند با افزودن مفاهیم جدید، حذف بخش‌هایی از آن یا ترکیب باورهای مختلف، آن را از نو بسازند.

بنابراین، هرگاه با عنوان‌ها و مفاهیم جدیدی در عرصهٔ دین روبه‌رو می‌شویم، نخست باید بپرسیم: این مفهوم از کجا آمده است؟ چه معنایی دارد؟ و آیا با آنچه قرآن بیان کرده است هماهنگ است یا نه؟

این روش، انسان را از وابستگی به نام‌ها و شخصیت‌ها دور می‌کند و او را به معیار اصلی، یعنی کتاب خداوند بازمی‌گرداند. هدف از این بازگشت، نادیده گرفتن میراث دینی یا بی‌احترامی به شخصیت‌های بزرگ نیست؛ بلکه قرار دادن هر سخن و هر شخص در جایگاه واقعی خود است.

در نهایت، اگر بخواهیم از سوءاستفاده از دین جلوگیری کنیم، باید میان دین خداوند و برداشت‌ها و ساخته‌های انسانی دربارهٔ دین تفاوت بگذاریم و هر ادعا را با معیار وحی و دلیل بسنجیم.

بازگشت به معیار اصلی

جهان امروز بیش از هر زمان دیگری با انبوهی از اطلاعات دینی روبه‌رو است. مردم می‌توانند در چند لحظه به سخنان عالمان، کتاب‌ها، روایت‌ها و دیدگاه‌های مختلف دسترسی پیدا کنند.

این وضعیت از یک سو فرصت بزرگی است و از سوی دیگر، مسئولیت انسان را بیشتر می‌کند.

در چنین شرایطی، ضروری است که هر ادعای دینی با معیار روشن سنجیده شود.

نام افراد نباید جای دلیل را بگیرد.

شهرت یک عالم نباید جای حجت را بگیرد.

قدامت یک دیدگاه نباید به تنهایی دلیل درستی آن باشد.

و یک اصطلاح دینی نیز نباید تنها به دلیل مشهور بودن، بدون بررسی معنای قرآنی آن پذیرفته شود.

معیار باید روشن باشد: کتاب خدا و آنچه با هدایت الهی سازگار است.

اگر اصطلاحات دینی را به معنای اصلی آنها بازگردانیم و اشخاص را در جایگاه واقعی خود قرار دهیم، بسیاری از زمینه‌های سوءاستفاده از دین از میان خواهد رفت.

دین زمانی از دست‌برد انسان‌ها محفوظ می‌ماند که انسان‌ها خود را مالک دین ندانند، بلکه در برابر پیام خداوند خود را مسئول بدانند.

سخن پایانی

استفادهٔ ابزاری از دین بیماری تازه‌ای نیست. قرآن نمونه‌های آن را از زمان‌های بسیار دور بیان کرده است. گاهی این سوءاستفاده از راه شخصیت‌سازی صورت می‌گیرد و گاهی از راه تغییر معنای اصطلاحات.

یک بار نام ابراهیم علیه‌السلام وسیلهٔ مشروعیت بخشیدن به یک ادعا می‌شود؛ بار دیگر نام یک صحابی یا عالم برای تأیید یک حکم به کار می‌رود. گاهی نیز اصطلاحاتی  مانند سنت، حکمت، تقوا، صبر و ذکر از معنای اصلی خود فاصله می‌گیرند و معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند.

در همهٔ این موارد، یک پرسش اساسی باید در برابر انسان باقی بماند:

خداوند در کتاب خود چه گفته است؟

این پرسش می‌تواند انسان را از گرفتار شدن در دام شخصیت‌ها، عنوان‌ها و اصطلاحاتی که بدون دلیل به دین نسبت داده می‌شوند، حفظ کند.

پیامبران برای آن نیامده‌اند که انسان‌ها را به خودشان وابسته کنند؛ آنان آمده‌اند تا انسان را به سوی خداوند هدایت کنند.

عالمان نیز باید راه فهم دین را برای مردم روشن کنند، نه اینکه خود را جایگزین کتاب خدا قرار دهند.

و مفاهیم دینی نیز باید در پرتو قرآن فهمیده شوند، نه اینکه با گذشت زمان معنایی پیدا کنند که انسان را از قرآن دور سازد.

راه رهایی از سوءاستفادهٔ دینی، بازگشت به معیارهای اصیل دین است: خداوند را تنها معبود و صاحب حکم بدانیم، سخنان انسان‌ها را در جایگاه انسانی خود شان قرار دهیم و دین را بر اساس کتاب خدا بشناسیم.

نه نام اشخاص باید جای دلیل را بگیرد و نه برداشت‌های انسانی باید هم‌سطح سخن خداوند قرار داده شود. هرگاه میان سخن خدا و برداشت انسان‌ها تفاوت بگذاریم و اصطلاحات دینی را با معیار قرآن بررسی کنیم، زمینهٔ سوءاستفاده از دین نیز کمتر خواهد شد.

در نهایت، مسئله این نیست که شخصیت‌های دینی را نادیده بگیریم؛ بلکه باید حق را معیار قرار دهیم و شخصیت‌ها را با حق بسنجیم، نه اینکه حق را با شخصیت‌ها بسنجیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع

پروفسور دکتر عبدالعزیز بایندیر
ویدئوی سخنرانی دربارهٔ سوءاستفاده از مفاهیم و اصطلاحات دینی، منتشرشده در YouTube.

لینک ویدئو:
مشاهدهٔ ویدئو در YouTube

این مقاله بر اساس محتوای این سخنرانی  از طرف دکتر فیض الله فیاض تنظیم و به صورت نوشتاری و ساختارمند تدوین شده است.

ما را در فضای مجازی دنبال کنید